مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

276

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

كن . كه او مظلوم است . جلاد ، آن مرد را گرفته ، بجاى علاء الدين بر دارش كشيد . پس از آن احمد دنف و على زيبق مصرى ، علاء الدين را برداشته ، بخانهء احمد دنف بردند . چون او را به خانه درآوردند ، علاء الدين با احمد گفت : اى پدر ، خدا ترا پاداش نيكو دهاد . احمد گفت : اى علاء الدين ، اين چه كار است كه از تو سر زده است ؟ چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب دويست و شصت و چهارم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، احمد گفت : اين چكار است كه از تو سر زده است ؟ خدا بيامرزد آن‌كه اين مثل گفته : من ائتمنك لا تخنه و لو كنت خائنا . يعنى آن كسى كه ترا امين بداند ، او را خيانت مكن ، اگرچه خائن باشى . با اينكه خليفه ، ترا در نزد خود ، جايگاه بلند و رتبت برتر بداد و ترا ثقه و امين نام نهاد ، چگونه تو به او اين كار كردى و متاعهاى او را بگرفتى ؟ علاء الدين گفت : اى پدر ، بنام خدا سوگند كه اين كار من نيست و مرا گناهى نباشد و آن‌كس كه اين كار كرده ، نشناسم . احمد دنف گفت : اين كار نكرده است ، مگر يكى از دشمنان . و اى فرزند ، هركس كارى كند ، بپاداش آن برسد . و لكن اى علاء الدين ، ديگر ترا اقامت در بغداد نشايد . از آن‌كه با ملوك ، دشمنى نتوان كرد و آن‌كس را كه ملوك در قصد او باشند ، رنجش دراز كشد . علاء الدين گفت : اى پدر ، كجا بايدم رفت ؟ احمد دنف گفت : من ترا باسكندريه برسانم . كه منزليست مبارك و نزهتگاهى است خرمّ . علاء الدين گفت : من سخن ترا بنيوشم و اطاعت كنم . پس احمد دنف با حسن شومان گفت : هروقت كه خليفه از من جويان شد ، تو به او بگو كه از براى نظم ثغور رفته . پس احمد ، علاء الدين را برداشته ، از بغداد بيرون شد و هميرفتند تا بباغ رسيدند . در آنجا دو تن از غلامان خليفه بديدند كه باستر سوار بودند . احمد به